بعضی کارها و بعضی رفتارها واسه آدمی گرون تموم میشه، خیلی هم گرون تموم میشه و تاوانی داره که تا آخر عمر باید پس بدی.

نمیدونم داستان خودمو از کجا شروع کنم؟ وقتی حماقتم پایانی نداره. وقتی به گذشته برمیگردم از خودم بیزار میشم.

همه چیز از یک پروژه شروع شد که بارها خودمو نفرین میکنم که چرا قبولش کردم. همه چیز درس و کار بود، کم کم به چس ناله رسید و منم که ساده، دلسوز و احمق. واقعاً دلم براش سوخت، اولین اشتباهم این بود که نشستم پای چس ناله هاش، اونم فقط از روی دل رحمیم. به جان پ» فقط هم همین بود. غلط کردم ولی به خدا خیانت نکردم. یه شب زنگ زد و من بجای اینکه مثل همه آدمای نرمال و عاقل جوابشو بدم، قطعش کردم و به دروغ گفتم فلانی هست. ترسیدم پ» حساس بشه و ترسیدم پ» را از دست بدم، یه توجیه مسخره و غیر قابل قبول. یک کار احمقانه که فقط از یک احمق ترسو سر میزنه. سیلاب اشک راه افتاد، غم و ناراحتی شد، اما بخشید. بخششی که هیچ کس، هیچ کس نمیکرد. پ» منو بخشید. منم به خیال خودم که دیگه اشتباه نمیکنم، از پروژه اومدم بیرون و بلاکش کردم. گفتم دیگه تمومه. چقدر اون شب از خوشحالی ذوق کردم. چقدر اشک ریحتم. اشک آن شب لبخند عشقم بود. اما. اما سه ماه بعد یهو زنگ زد، نه یکبار، سه بار، نه از یک خط، از سه خط. اصلا فکرش رو نمیکردم با چنین آدمی سروکار داشته باشم، دست و پام گم شد، ترسیدم، فشارم رفت بالا، زبونم گرفته بود، جوابشو دادم اما بد دادم. خیلی بد دادم. لعنت به من. لعنت به منی که اقتدار از خودش نداره. پسرررررررررررررر تو مردیییییییییییییی. دوباره پ» کوتاه اومد، قرار شد موضوع رو کامل حلش کنم. کاشکی همون روز میذاشت بیام جلوی خودش زنگ بزنم، کاشکی باز کنارم بود بهم قدرت میداد، بهم اعتماد به نفس میداد، بهم اقتدار میداد. خودم بهش زنگ زدم که محترمانه موضوعو حلش کنم و مثل احمقها، مثل آدمای ضعیف، احساس ترحمم گل کرد، کاشکی واسه خودم گل میکرد که الان مثل بارون بهاری گریه نکنم. بازم از جنبه ضعف وارد شدم، گفتم مراعاتش رو کنم که دیگه پاپی نشه، نخواستم جر و بحث کنم، نخواستم با یه زن خرابه جر و بحث کنم، مثل احمقهای تو سری خور حرف زدم. گفتم اینقدر انسان هست که وقتی بهش بگم بابا اصلا تو مقصر نیستی، تو اصلا دختر پاک، این من بودم که ضعف نشون دادم و محلت گذاشتم و بهت بها دادم، دیگه بره رد کارش. بیست دقیقه و چند بار مثل ترسوها و بدون اقتدار حرف زدم. خراااااااااب شد. واسه همیشه خراب شد. من طرز صحبت کردن با آدمارو بلد نیستم، من واقعاً خیلی بچه ام. رفتارام واقعاً حال بهم زنه. واقعاً نمیدونم چرا مقابل همه، مرد و زن، کوچک و بزرگ دلم میسوزه و مراعات میکنم. شاید برمیگرده به سال 90 که شکستم، که بهم ترحم کردن و شدم یه آم تو سری خور توی جامعه. یادمه روانشناس بهم گفت تو یه روزی از این رفتارت ضربه میخوری و خوردم، چه ضربه ای. زندگی.زندگیم

وای بر من. یادم میاد، قلبم میگیره. آخه چرا من؟ من که همیشه پایبند بودم، همیشه متعهد بودم، همیشه عاشق بودم. چرا باید اسیر این بازیها بشم که به وجدانم قسم هیچ سرم نمیشه. میون این همه آدم چرا من؟ چرا من باید اینقدر زجر بکشم. از چیری ضربه خوردم که همیشه بهش اعتقاد داشتم، همیشه باورم بود. چقدر تهمت پشت سرمه، با این همه ننگ و تهمت که بهم چسبیده چطور میتونم بخوابم؟

خیلی التماسش کردم که بمونه، دوباره ازش فرصت خواستم، گفتم گذشت کن، گفت دیگه نه. دیگه نه. دیگه نه. حاضرم هر کاری کنم که برگرده، حاضرم خودمو فدا کنم که بمونه اما دیگه نمیشه. چقدر من بدبختم. زندگیم رفت.

داستان من

قصه خیلی از ماها که فک میکنیم دوباره تکرار میشه

بهم ,تو ,مثل ,یه ,گفتم ,پ» ,از یک ,کنم که ,دیگه نه ,جر و ,بد دادم

مشخصات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

ترجمه مقاله
دنیای من تایپ و تحقیق منبع بزرگ کتاب های الکترونیکی و صوتی روستاي هريس طلبگی، احساس خوشایند پروانگی ❤پاتوق دخیآ❤ دارالمجانین مقاله دانشگاه دل نویس های من هایک ویژن